همزاد گرگها

همزاد گرگها
حکایت زنان و مردانی که با گرگها می دوند

گفت دانایی که گرگی خیره سر،  هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری است پیکاری سترگ،  روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست،  صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش،  سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر،  هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک،  رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند،  خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!،  وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر،  ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند،  گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند،  گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند،  گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب،  با که باید گفت این حال عجیب

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

Subscribe to the comments via RSS Feed


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: